فوكوس
مه غليظي همه جارا فرا گرفته بود.آسمان پربود از ابرهاي سياه درست مثل آنجا. اصلا" آنجا همه چيزش با اينجا فرق دارد غير ازابرهاي سياهش.
آهسته قدم برمي داشتم .سير نمي شدم از تماشاي دروديوار محله .از تنفس هواي آشنا.از شنيدن صداي بچه هاي همسايه وگاهگاهي جيغهايي كه زنان برسركودكانشان مي كشيدند.نه هيچ فرقي نكرده بود.غير از چند ساختمان كه كلا" عوض شده بودند.نمي دانستم چه كار بايد بكنم.اصلافكرش را هم نكرده بودم.به محض اينكه خبر آتش بس را شنيده بودم حركت كرده بودم.درست مثل ۸ سال پيش كه سريع رفته بودم.وقتي تلوزيون اخبار جنگ پخش ميكرد و شنيدم كه قرار است تمام مردان زير ۳۰ سال را به جنگ ببرند.پنجشنبه بود.مثل هميشه ناهار آبگوشت داشتيم وهمه دورهم بوديم،مثل هرهفته. اما زهرمارمان شد.مثل پنج شنبه هاي ديگر نبود كه همه مي امدند وصداي بگو بخند بلند مي شد.فقط من بودم كه مي بايست به جنگ مي رفتم.همه حالشان گرفته بودولي هيچكس نمي خواست كه من فرار كنم .يكي مي گفت :تكليف شرعي است بايد بروي بجنگي.ديگري مي گفت: فرار كردن بي ناموسي است .از خانواده ما بعيد است.آن يكي مي گفت:خون جوان ما كه از بقيه رنگي تر نيست.منهم مي گفتم:خودتان چرا نمي رويد بجنگيد؟ .تصميم گرفتم همان شب فرار كنم وكردم.اما بعدش ديگر به تلفنهايم جواب نمي دادند.حتي مادر.منهم ديگر تلفن نمي كردم.هيچ خبري نداشتم.حاجي گفته بود كه ديگر پسر من نيست.مادرهم به احترام او تحويلم نمي گرفت.وقتي برگشتم نمي دانستم بايد به خانه بروم يا نه؟مي ترسيدم.اما دل به دريا زدم .وقت ناهار بود .حتما" بازهم همه دورهم جمع بودند.كمي پشت در گوش ايستادم.بوي آبگوشت تادم در مي امد.كليد را انداختم.حال خوبي نداشتم .پاهايم مي لرزيد.وارد حياط كه شدم فقط چند جيغ جور واجور شنيدم و ديدم كه عده اي به اين طرف وآنطرف مي دوند.نمي دانم چند تا بي غيرت و اين جور چيزها هم شنيدم. مادر از حال رفته بود.حاجي هم چيزي نمي گفت.باترديد نزديكش شدم.اشك در چشمانش حلقه زده بود .فهميدم كه مي توانم دستش را ببوسم وچيزي نگويد ونگفت. مادر هم چشمهايش را بازكرده بود اما چيزي نمي گفت. وقتي كه اوضاع آرام شد غذا سرد شده بود.مادر ديگر به بشقاب خودش تره خرد نمي كرد.حاجي هم با گوشت كوب به جان بشقاب نيافتاده بود.اصلا" كسي چيزي نمي گفت امامن با ولع مي خوردم وچيزهايي را كه دامادها زير لب مي گفتند نمي شنيدم.اصلا"به كسي ربطي نداشت كه من فرار كرده بودم.مهم حاجي بودومادركه مثل هميشه وسطشان نشسته بودم .ميدانستم كه بخشيده شده ام.خواهر ها با نگاهشان خوش آمد مي گفتند.فقط آبجي زهرا نبود.مي دانستم كه حتما" بازهم شوهرش با يكي از باجناق ها حرفش شده. عصري رفتم سراغش.باور نمي كرد كه من ناهار را خانه حاجي بوده ام مثل من كه حرفهايش را باور نمي كردم.مي گفت يك روز موشك به خانه شان خورده بود و همه به رحمت خدا رفته بودند.هرچه مي گفتم بيشتر نگران مي شد.فكر ميكرد قاطي كرده ام.منهم ترسيدم كه موجي شده باشد.گفتم بيا برويم نشانت بدهم. اما قبول نمي كرد.اصرار كردم بالاخره راضي شد.در راه انقدر قسم خورد كه ديگر داشت باورم ميشد اما چگونه امكان داشت منكه هنوز گرمي دست مادر را بر پشتم احساس ميكردم واشكهاي حاجي را كه به صورتم پخش ميشد.ولي زهرا چنان محكم حرف ميزدكه باورم شد حتما خيالاتي شده ام.به خانه حاجي كه رسيديم ديدم راست ميگويد .اثري از خانه نبود فقط چند تكه سيم حصار كشيده بودند.حيران بودم باورم نمي شد اما با چشمهاي خود مي ديدم كه حرفهاي زهرا درست است.مات ومبهوت به زهرا نگاه ميكردم.ديگر مطمئن نبودم كه پيشم هست يانه؟لمسش كردم .كنارم بود.يادم افتاد كه ظهر برايش لقمه اي برداشته بودم.مثل هميشه ودرجيب كتم قايم كرده بودم.دستم را كردم توي جيبم.لقمه سرجايش بود.خنده ام گرفت.باتعجب نگاهم ميكرد.بازهم خنديدم.نمي خواستم لقمه را نشانش بدهم.به ابرسياهي كه بالاي سرش بود نگاه ميكردم درست شكل ابري بود كه ديروز قبل از پرواز درآسمان فرودگاه ديده بودمش.چشمهايم را بستم وخواستم ببينم كه ۸ سال پيش است و همه دورهم جمعيم و تلوزيون اخبار جنگ پخش نمي كند.
خورده فرمایشات ۱):شهادت بزرگ بانوی بشریت را تسلیت عرض میکنم.
خورده فرمایشات ۲):وختی فیلم فوکوس داشت توسط یه آدم کاملا بیسوات مثل دیرنگ نقد میشد یاد این جمله وثوق تی وی افتادم که "آدم نبود مارا فرستادند" ُنمیگم فیلم کاملا بدون ایراد ساخته شده بود اما خدائیش دیگه اینکارا از سایز دیرنگ خیلی گنده تره.





.فقط خییییییییلی مواظب خودتون باشین که نماد سال تاثیر منفی نذاره رو اعمالتونُ
همش فک میکنن آقایون دنیارو دوقبضه گرفتن و فقط سر اینا بی کلاه مونده ُاصلا هم بروی خودشون نمیارن که :
اینهمه آدم هم که یاگوشه زندونن و یا حاصل یک عمر کار شبانه روزیشون سر همین قضیه مهریه بر باد فنا رفته همش شایعه است!!!!!بله قبول دارم که خانومها هم جهیزیه میارن اینم به اون در !!!!!!ولی اینم میدونم که تهیه همین جهیزیه هم وظیفه یه مرد بدبخت دیگه است بنام "پاپا".
و منهم آخرین بار بهش تذکرات لازمه رو دادم که درصورت تکرار این پرسش بسیار سخت و عذاب آور ُموضوع در دهکده جهانی مطرح خواهد گردییییییید!!!!!!



و یا یه عالمه ریخت وپاش میکنین اونوقت چشمتون می افته به یکی که جلوی حراجی ها اول قیمتهارو نگاه میکنه و بعد باتردید قیمتشونو دوباره میپرسه و بعد ازروی ناچاری و فقط به خاطر ارزون بودنش همون جنسو میخره و به خواسته دلش نه میگه؟؟؟؟!!!!اینجور وقتها آدم واقعا احساس بیخودی ُو بدرد نخوری و حیف نون بودن و ازاین جور حسهای تلخ پیدا میکنه درست مثل چند روز پیش که من یه همچین احساسی داشتم و تا الانش هروقت یادم می افته از خودم متنفر میشم!!!و دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار
اما یه چیزی بگم یه کم خودمو سبک کنم ُمعمولا اینجور آدمها اونقدر خوش ذوقند که با همون پول کم بهترین چیزارو میخرن و البته این موضوع خودش بیشتر دلمو کباب میکنه.
.
نیافته.
توزندگی همسرجان پیداشد.دزدکی یه سر میزنم به دفتر خاطراتش و پستهای بعدی مفصلا تعریف میکنمُ فعلا همینقدر داشته باشین که این روزها هنوزدومین یا سومین حقوق بانکیمو گرفته بودم که رضا هی بهم میگفت "یاللا دیر بجنبی طرف پریده هاُ"(این رضا واسه خودش یه پست مفصل میخواد!!!!!)که بالاخره رفتیم دایره ارزی که همسرجان اونموقع اونجا کارمیکرد و بیچاره معاون اونجارو کلی سوال پیچش کردیم که یواشکی یه دیدی بزنم.هنوز که هنوزه وقتی اون معاون رو میبینم کلی خجالت میکشم و درمیرم ُآخه طفلکی خییییییییلی صادقانه بهمون جواب میداد و خبرنداشت که :


