تبليغاتX
به منزل شخصی amo خوش آمدید - داستانهای خودخودخودم

به منزل شخصی amo خوش آمدید

داستانسراي عمولي سایتی برای همه چیز(ادبیات ، داستان ، روانشناسی ،متافیزیک,عکس ,دانلود رایگان و ....)

فوكوس

مه غليظي همه جارا فرا گرفته بود.آسمان پربود از ابرهاي سياه درست مثل آنجا. اصلا" آنجا همه چيزش با اينجا فرق دارد غير ازابرهاي سياهش.

آهسته قدم برمي داشتم .سير نمي شدم از تماشاي دروديوار محله .از تنفس هواي آشنا.از شنيدن صداي بچه هاي همسايه وگاهگاهي جيغهايي كه زنان برسركودكانشان مي كشيدند.نه هيچ فرقي نكرده بود.غير از چند ساختمان كه كلا" عوض شده بودند.نمي دانستم چه كار بايد بكنم.اصلافكرش را هم نكرده بودم.به محض اينكه خبر آتش بس را شنيده بودم حركت كرده بودم.درست مثل ۸ سال پيش كه سريع رفته بودم.وقتي تلوزيون اخبار جنگ پخش ميكرد و شنيدم كه قرار است تمام مردان زير ۳۰ سال را به جنگ ببرند.پنجشنبه بود.مثل هميشه ناهار آبگوشت داشتيم وهمه دورهم بوديم،مثل هرهفته. اما زهرمارمان شد.مثل پنج شنبه هاي ديگر نبود كه همه مي امدند وصداي بگو بخند بلند مي شد.فقط من بودم كه مي بايست به جنگ مي رفتم.همه حالشان گرفته بودولي هيچكس نمي خواست كه من فرار كنم .يكي مي گفت :تكليف شرعي است بايد بروي بجنگي.ديگري مي گفت: فرار كردن بي ناموسي است .از خانواده ما بعيد است.آن يكي مي گفت:خون جوان ما كه از بقيه رنگي تر نيست.منهم مي گفتم:خودتان چرا نمي رويد بجنگيد؟ .تصميم گرفتم همان شب فرار كنم وكردم.اما بعدش ديگر به تلفنهايم جواب نمي دادند.حتي مادر.منهم ديگر تلفن نمي كردم.هيچ خبري نداشتم.حاجي گفته بود كه ديگر پسر من نيست.مادرهم به احترام او تحويلم نمي گرفت.وقتي برگشتم نمي دانستم بايد به خانه بروم يا نه؟مي ترسيدم.اما دل به دريا زدم .وقت ناهار بود .حتما" بازهم همه دورهم جمع بودند.كمي پشت در گوش ايستادم.بوي آبگوشت تادم در مي امد.كليد را انداختم.حال خوبي نداشتم .پاهايم مي لرزيد.وارد حياط كه شدم فقط چند جيغ جور واجور شنيدم و ديدم كه عده اي به اين طرف وآنطرف مي دوند.نمي دانم چند تا بي غيرت و اين جور چيزها هم شنيدم. مادر از حال رفته بود.حاجي هم چيزي نمي گفت.باترديد نزديكش شدم.اشك در چشمانش حلقه زده بود .فهميدم كه مي توانم دستش را ببوسم وچيزي نگويد ونگفت. مادر هم چشمهايش را بازكرده بود اما چيزي نمي گفت. وقتي كه اوضاع آرام شد غذا سرد شده بود.مادر ديگر به بشقاب خودش تره خرد نمي كرد.حاجي هم با گوشت كوب به جان بشقاب نيافتاده بود.اصلا" كسي چيزي نمي گفت امامن با ولع مي خوردم وچيزهايي را كه دامادها زير لب مي گفتند نمي شنيدم.اصلا"‌به كسي ربطي نداشت كه من فرار كرده بودم.مهم حاجي بودومادركه مثل هميشه وسطشان نشسته بودم .ميدانستم كه بخشيده شده ام.خواهر ها با نگاهشان خوش آمد مي گفتند.فقط آبجي زهرا نبود.مي دانستم كه حتما" بازهم شوهرش با يكي از باجناق ها حرفش شده. عصري رفتم سراغش.باور نمي كرد كه من ناهار را خانه حاجي بوده ام مثل من كه حرفهايش را باور نمي كردم.مي گفت يك روز موشك به خانه شان خورده بود و همه به رحمت خدا رفته بودند.هرچه مي گفتم بيشتر نگران مي شد.فكر ميكرد قاطي كرده ام.منهم ترسيدم كه موجي شده باشد.گفتم بيا برويم نشانت بدهم. اما قبول نمي كرد.اصرار كردم بالاخره راضي شد.در راه انقدر قسم خورد كه ديگر داشت باورم ميشد اما چگونه امكان داشت منكه هنوز گرمي دست مادر را بر پشتم احساس ميكردم واشكهاي حاجي را كه به صورتم پخش ميشد.ولي زهرا چنان محكم حرف ميزدكه باورم شد حتما خيالاتي شده ام.به خانه حاجي كه رسيديم ديدم راست ميگويد .اثري از خانه نبود فقط چند تكه سيم حصار كشيده بودند.حيران بودم باورم نمي شد اما با چشمهاي خود مي ديدم كه حرفهاي زهرا درست است.مات ومبهوت به زهرا نگاه ميكردم.ديگر مطمئن نبودم كه پيشم هست يانه؟لمسش كردم .كنارم بود.يادم افتاد كه ظهر برايش لقمه اي برداشته بودم.مثل هميشه ودرجيب كتم قايم كرده بودم.دستم را كردم توي جيبم.لقمه سرجايش بود.خنده ام گرفت.باتعجب نگاهم ميكرد.بازهم خنديدم.نمي خواستم لقمه را نشانش بدهم.به ابرسياهي كه بالاي سرش بود نگاه ميكردم درست شكل ابري بود كه ديروز قبل از پرواز درآسمان فرودگاه ديده بودمش.چشمهايم را بستم وخواستم ببينم كه ۸ سال پيش است و همه دورهم جمعيم و تلوزيون اخبار جنگ پخش نمي كند.

خورده فرمایشات ۱):شهادت بزرگ بانوی بشریت را تسلیت عرض میکنم.

خورده فرمایشات ۲):وختی فیلم فوکوس داشت توسط یه آدم کاملا بیسوات مثل دیرنگ نقد میشد یاد این جمله وثوق تی وی افتادم که "آدم نبود مارا فرستادند" ُنمیگم فیلم کاملا بدون ایراد ساخته شده بود اما خدائیش دیگه اینکارا از سایز دیرنگ خیلی گنده تره.

+ فرموده شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:58  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

به خيابان كه پيچيد شايد ديگر نمي شنيدصداي هولناك ماشينهايي را كه باسرعت رد مي شدند ويا صداي آگهي هايي را كه از تلويزيون بزرگي كه در نيش چهارراه نصب كرده بودند پخش ميشد ويا صداي جرثقيل غول پيكري كه كنار ساختمان كلوپ مشغول جابه جاكردن آهنها بود وياوقتي وارد كلوپ شد صداي بازيهاي كامپيوتري وياهياهوي آنهايي كه درگوشه اي بيليارد بازي مي كردند. مستقيم به طرف بار رفت مثل هرروز .چند سكه دردستگاه انداخت وليواني آب ميوه برداشت . پشت ميزي نشست .كيفش را كنار پايش گذاشت .نگاهش را به اطراف سراند اما ناگهان نكاهش بر ميز روبرويي ميخكوب شد . زيبا بود وشايد خيلي زيبا بود كه قلبش تند تند زد. نگاهش كرد. اوهم از پشت عينك آفتابي نگاه ميكرد. نگاهش را ندزديد . اوهم نگاهش را ندزديد.حتي سرش را هم پايين نيانداخت.چشمكي زد اما نخنديد . بازهم چشمكي زد اما شايد بازهم نخنديد كه عصباني شدوبرگشت وانهايي را كه مشغول بازی بودند تماشا كرد. شايد هم دردلش چيزهايي مي گفت اما نمي گفت "بي عرضه" ونمي گفت كه"اينجا كه جاي عينك زدن نيست".دختر از پشت ميزش بلند شد عصاي سفيدش را باز كرد و راه افتاد اما اوصداي قدمهايش را نمي شنيد وحتي صداي خوردن عصا را به كيفش وافتادن آنرا ويا حتي صداي دختر را كه شايد گفت :ببخشيد.

وقتي برگشت ديد دختر سرجايش نيست . باعجله بيرون رفت اما ،نبودوباز هيچ صدايي نمي شنيد ،پيچ خيابان را كه رد شد سمعكش را درگوشش گذاشت.

مطالب مرتبط:

داستان های شاهنامه فردوسی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست

دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان رفانی+داستانهای عرفانی+داستان عشقی+داستان کوتاه عاشقانه+داستانهای عاشقانه


+ فرموده شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 23:33  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 
تقدیم به استاد عشق خانم منیژه دلدار
 
بين خواب وبيداري صداي موذن را گاه وبيگاه مي شنيد، اما وقتي اذان تمام شد كاملا" خوابيد، خوابي سخت وعميق . كم كم هوا داشت روشن ميشد اما هنوز خورشيد كاملا" بالا نيامده بود و مرد سنگين وسخت خوابيده بود. صورتش بطرف پنجره بود . بالاخره خورشيد كاملا" بالا آمد . از پنجره بدرون مي تابيد . مرد تكاني به خود داد ، پشتش را بطرف پنجره برگرداند وهمانطور سنگين وعميق خوابيد. خورشيد چندبار با انگشت به پنجره زد،اما مرد نشنيد، چند ضربه ديگرهم زد. باز مرد نشنيد،خورشيد دستش را دراز كرد وصورت مرد را نوازش كرد ، مرد احساس گرما كرد،خوابش كمي سبكتر شد، خورشيد باز صورتش را نوازش كردومرد ديگرنتوانست بخوابد وبيدار شد،خميازه اي كشيد ،دستانش را بهم قلاب كرد وتا انجا كه مي توانست آنها را از خود دور كرد، چند بار اينكار را كرد وبالاخره خواب از سرش پريد. كاملا بيدار شد ، بطرف پنجره برگشت . خورشيد را ديد. نشست ودرسكوت اورا تماشا كرد.شايد براي اولين باري بود كه آنگونه محو تماشاي خورشيد شده بود. شايد به اين فكر ميكرد كه خورشيد چه قدر تنهاست،حتي تنهاتر ازخود او. شايددلش بحالش مي سوخت وشايد شيفته او شده بود .دلش خواست پيش خورشيد باشد.نزديك نزديك،خورشيد هم اينرا فهميد، دستانش را دراز كرد وباانها راهي براي مرد ساخت . مرد مات ومبهوت وشيفته ، پا روي دستان خورشيد گذاشت ، از پنجره بيرون آمد وبطرف بالا رفت . هرچه بالاتر مي رفت شيفته تر ميشد وهرچه شيفته تر ميشد بالاتر مي رفت وهمانطور مي رفت ومي رفت...

مرد بسيار بالا رفته است، عرق از سرورويش مي ريزد،اما نه عرق نيست انگارخودش دارد آب ميشود. بسيار گرمش شده،اما حال خود را نمي فهمد وبازهم بالاتر ميرود. هرچه بالاتر ميرود بيشتر گرمش ميشود،آب ميشود،ذوب ميشودوبخار ميشود،بازهم بالاتر ميرود. كاملا " به خورشيد نزديك شده است،اما ديگر چيز زيادي از او باقي نمانده است . بالاخره به خورشيد ميرسد ودرست درهمان موقع كاملا " ميسوزد ومحو ميشود وديده نميشود وتنها خورشيد است كه میماند. 

 د

 

مطالب مرتبط:

داستان های شاهنامه فردوسی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست

سته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان رفانی+داستانهای عرفانی+داستان عشقی+داستان کوتاه عاشقانه+داستانهایعاشقانه

+ فرموده شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:28  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

نویسنده:میرمهدی گل آراء

تصویرگر:رعنابهاری

تنظیم برای چاپ:ملیحه مشکبار

ناشر:حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی استان آذربایجانشرقی

علي وليلا هركدوم يه چترخوشگل داشتند ولي اوني كه ستاره تواون مغازه ديده بود يه چيز ديگه بود.

همون چترقرمز كه خالهاي سفيد خوشگلي هم روش داشت.

وهروقت با باباش از جلوي اون مغازه رد مي شد نزديك بود غش كنه ، يه روز به بابا گفت:

- بابا ، يه دونه از اون چتلا بلام مي خلي؟
- چرا نمي خرم خوشگلكم؟ هروقت بارون اومد يكي برات مي خرم.
- من، اون چتلو مي خوام.
- منهم همون رو برات ميگيرم ، عزيزم.
- بالون كي مياد؟
- تابستون كه تموم بشه بارون هم مياد.
- تابستون كي تموم ميشه؟
- زود زود ،خيلي زود.
- باشده!!!
وبعد هم سرشو  چسبوند به دست بابا وتاخونه همونجوري اومد .

 بعد از اون روز هرروز پشت پنجره چوبي كوچكشان مي نشست و به آسمون نگاه ميكرد، اما انگار نه تابستان قصد تمام شدن داشت ونه باران قصد آمدن. هنوز دوماه از تابستان مانده بودواين دوماه به اندازه سالها براي او طولاني شده بود.

***
تابستان خيلي وقت است كه تمام شده وحتي چندبار باران هم باريده است ، اما ستاره هنوز پشت پنجره نشسته وآسمان را نگاه مي كند ،آخر مادر بزرگ گفته است هروقت بابا از آسمان برگشت ، چتر را خواه خريد...girl_cray.gif

دسته بندی:داستان کوتاه

+ فرموده شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 1:11  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

تقدیم به دوست نازنین روزنامه نگارو نویسنده جانباز آسیدرضا علوی

آسید رضا همیشه خدا خوردم کردی،وقتیکه تو محله سر بازی فوتبال یارکشی میشد و اولین نفر تورو انتخاب میکردن و من میموندم و یه دنیا حسرت ونفرت،خیلی دلم میخواست یک بارهم که شده اول منو انتخاب کنن ،اما همیشه اولین نفر توبودی ومن باید تا آخرین نفر صبر میکردم،یا وقتیکه موقع تعطیلات سرکوچه بساط باقلوا پهن میکردیم بازم همه دور بساط تو جمع میشدن و همون اول صبحی سینی تو خالی میشد و من باید تا آخر شب سر بساط میموندم آخرش باز هم نصف باقلواهام میموندن رو دستم...

بقیه داستان رو اینجا بخونین.

خورده فرمایشات۱):کامنتدونی رو هم بستم که دیگه شماها باشین و نظر هر وبلاگ رو تو خودش بذارین.نه به اینجا که وخ نمیکنم جواب کامنتارو بدم ُنه به اونجا که از بس خلوته مگس میپرونم نترسین یوخورده صب کنین صفحه براتون باز میشه.

+ فرموده شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 14:16  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

س مثل سرسره!!!

س مثل سرب داغی که میریزن تو گلوی آدم و صداش درنمياد!!!

س مثل سایه!!!

س مثل خیلی از چیزهائی که میتونن با س شروع بشن اما "س" ما باهمه اینا فرق داره چون نه خودش با س شروع میشه نه اسمش !!!!!!س اسم یه کرم کدوی خیلی بانمکه که "خدی" گذاشته روش و همیشه صداش میکنه "دوشیزه سین"!!!!!حالا خدی از کجا میدونه این کرم کدو دختره؟خوب یواشکی بهتون میگم اما به کسی لو ندینا!!!!!خودش بهش گفته!!!ازکجا میدونه دوشیزه است؟خب ازبچگی پیشش بوده و خودش بزرگش کردهُ از تموم اسرار همدیگه هم خبر دارن ُهرشیطونی کردن باهم کردن و هرکجارفتن باهم رفتن و ...آخه س خونش تو شیکم خدی بود.خیلی وقت پیش یه شب که زن بابا دعواش کرده بود و رفته بود تو اتاقش  و داشت گریه میکرد یه هو یه صدائی شنیده بود یه صدا شبیه سس سس سس...اولش ترسیده بود و خواسته بود بره تو اتاق بابا اینا اما خیلی زود یادش افتاده بود که درست یه ماهه که پاشو توی اون اتاق نذاشتهُ درست از فردای روزیکه مامان بزرگ میگفت "امروز هفتم مامانته ُباید مثل یه دختر خانوم باوقار بشینی یه جا و شیطونی هم نکنی" که عصری دیده بود بابا با یه خانوم اومد تو خونه ُ اولش ازش خوشش اومده بود چون موهاش خیلی بلند بودن و خدی عاشق موی بلند بود اما دو سه روز بعد ازش بدش اومده بود چون خانومه دعواش میکرد ُکتکش میزد ُداغ رو دستش میذاشت و عروسکاشم ازش گرفته بود و نمیداد ُمیگفت باید آدم بشی...

خدی همین که صدای سس سس رو شنیده بود  و خواسته بوده  بره اتاق بابا و بعد پشیمون شده بود و برگشته بود ُهمون صدا بهش گفته بود که "نترس من نمیخوام اذیتت کنم..."و دنبال صدا گشته بود اما پیداش نکرده بود و بازهم صدا بهش گفته بود"پیرهنتو بزن بالا منو میبینی" و پیرهنشو با ترس زده بود بالا و دیده بود یه کرم کدوی بانمک سرشو از نافش آورده بیرون داره گریه میکن و فهمیده بود که بخاطر زجرهای اونه که داره گریه میکنه و باهم دوست شده بودند و دیگه تنها نبودُهمیشه عجله میکرد که زودتر بره تو اتاقش و با کرم کدو حرف بزنه آخه خیلی بانمک حرف میزد و همیشه میخندوندش و کلی هم دلداریش میدادُ اسمشو اول گذاشته بود "س" چون همیشه صدای سس از خودش درمیاورد بعدها که بزرگتر شد اسمشو گذاشت "دوشیزه سین" س و خدی روزبروز باهم دوستتر میشدن و کار س خوردن و خوابیدن و تفریح و بازی باخدی بود.کار س لیسیدن بستنی هائی بود که خدی وقتی داشت میخورد چند قطرشم میریخت رو نافش که س بتونه اونارو بخوره ُیواش یواش خدی زیر دست زن بابا برزگتر و بزرگتر میشد و با تموم اذیت و آزاری که ازش میدید فقط دلش به این خوش بود که دم بساعت با س خلوت کنه و باهاش درددل کنه ُس هم با اداهای بانمکش بخندوندش و تموم غصه های عالم از یادش بره و میرفت.بازهم خدی بزرگتر و بزرگتر شد و به هرزحمتی بود داشت دیپلمشو میگرفت ُاما سر کلاساش هم دل تو دلش نبود که زودتر زنگ بخوره و یه جای خلوتی پیدا کنه و دوسه کلمه هم که شده با س حرف بزنه ُاصلا یه نیم ساعت که صداشو نمیشنید حالش عوض میشد انگار یه کوه بزرگ غم رو دوشش سنگینی میکرد ُ س هم بعضی وقتها شیطونیش گل میکرد و وسط کلاس یا توی مهمونی یه صدا ازخودش درمیاورد و خدی رو اونقدر میخندوند که آخرش خدی به سک*سکه می افتاد و اونوقت س بود که هی میخندید و شیکم خدی رو قلقلک ميداد.خلاصه روزهای قشنگی باهم داشتن و تموم لحظات غمگین و بد رو باهمدیگه میتونستن براحتی تحمل کننُ تا اینکه یه روز که داشت از مدرسه برمیگشت "ک" رو دید ُ "ک" یه پسر خوش تیپ قد بلند چارشونه با صورت استخوانی و  برنزه بود که با دیدن خدی افتاد دنبالش و تا خونشون باهاش رفت ُازفردا هرروز میومد سرکوچشونو تا مدرسه باهاش میرفت ُبرگشتنی هم باز میومد دنبالش و خودمونیم خدی هم ازاینکارش بدش نمیومد ُیه جورائی از ک خوشش اومده بود تا اینکه کم کم ک سرحرفو باهاش واکرد و دیگه بعد ازاون باهم میرفتن و میومدن و از همه چی حرف میزن الا از س ُ و بعد ازاینکه باهم خداحافظی میکردن و خدی میرفت تو خونه و بعد هم تو اتاقش ،سر و کله س  پیدا میشد و دوتائی فقط از ک میگفتن و اشک میریختن و میخندیدن و میخوابیدن ُخدی عاشق شده بود و س اینو میفهمید اما ازیه چیزی خیلی نگران بود ُازاینکه اگه ک ازوجود س باخبر بشه چی بسرش میاد؟تا اینکه یه روز اتفاقی که نباید می افتاد افتاد ُ ک به خدی گفت "چراتو اینهمه رنگت پریدست؟"خدی هم گفت "نمیدونم شاید خیال میکنی ُیا شایدم کم خون باشم و..."ک اصرار کرده بود که برن پیش دکتر و خدی قبول کرده بود و بعد از چند تا آزمایش معلوم شده بود خدی کرم کدو داره و باید معالجه بشه و کرمه رو بکشنشُ وگرنه مشکلات زیادی براش درست میشه و ممکنه حتی بچه دارهم نشه.ک گیرداده بود که باید معالجه بشه و خدی قبول نکرده بود و از ک اصرار و از خدی انکار و بالاخره باهم قهرکرده بودن و ک گفته بود "هروقت تصمیم گرفتی معالجه بشی میام سراغت".

روز اول دل تو دل خدی نبود ُس هم اینو میفهمید اما چیزی نمیگفت ُاصلا صداش درنمیومد ُروز دوم بدتر هم شده بود ُروز سوم بدتر ازاون ُروز چهارم دیگه طاقتش طاق شده بود حتی گریه هم نمیکرد و فقط زل زده بود به یه گوشهُ دل کندن از س آسون نبود دل کندن از س که قدیمیترین همدمش بود ُکلی باهم خاطره داشتن ُکلی باهم زندگی کرده بودن ُحالا جدا شدن ازش یه طرف ُکشتنش دیگه کار این نبود ُاما دوری ک روهم نمیتونست تحمل کنه و س اینو میفهمید و باز چیزی نمیگفت تااینکه خدی بلند شد و با گریه لباس پوشید و خواست که بره بیرون ُس دوزاریش افتاده بود که میخواد چیکار کنه ُوحشت سراسر وجودش رو گرفت ُاصلا از خدی انتظار نداشت که تصمیم بگیره بکشتش ُ بغض گلوشو داشت فشار میدادُفقط تونست بگه "خدی منو نکش" وبعد هردو زار زار گریه کردن و اشک ریختن ُخدی نمیدونست چیکار باید بکنه دوری ک داشت دیونش میکرد رفت پیشش التماس کرد که از خیر معالجه بگذره اما قبول نکرد که نکرد....

روح لطیف خدی ضعیفتر ازاون بود که تو این شرایط و یه همچین فشاری که باید از بین "ک" و" س" یکی رو انتخاب کنه دوام بیاره ...ُ خدی دیوونه شد.خدی دیگه با کسی حرف نميزد...

انگار که سرب داغ ریخته باشن تو گلوش

یااینکه

انگار سایش هست که داره تو خیابونا راه میره

و یا حتی...

 وقتیکه  وسط تابستون توی پارکهای شهر با یه روسری گل گلی و یه پالتوي ضخیم و بیخیال بچه هائی که دورش جمع میشدن و بهش میخندیدن و بعضیاشونم بهش سنگ پرتاب میکردن  و قهقهه میزدن ُبا سرو صورت خونینش  سرسره بازی میکرد و  باخودش حرف میزد همه فکر میکردن که از عشق "ک" دیوونه شده ُشایدهم شده باشه اما فقط من و شمامیدونیم که اون بی هیچ مزاحمی داره با "س" خودش درددل میکنهُ حرف میزنه و بازی میکنه.

مطالب مرتبط:

داستان های شاهنامه فردوسی

داستانهای کودکان

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

فرمايشات عمولي درباب نقد ونگارش داستان

مطالب پربازدید:

عکس و مطالب باحال

یه عالمه عکس بانمک از نی نی کوشولوهای بانمک

اس ام اس های بامزه و سرکاری

دانلود رایگان نرم افزار

اسمایلی های بانمک

عمولی نیوز

جدیدترین مطالب

صفحه نخست

+ فرموده شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:11  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

خورده فرمایشات ۱) :اگر بار گران بودیم رفتیم...اگرنامهربان بودیم رفتیم!!!!!!!

نترسید بابام جان این شعرو اززبون سال هشتاد و هفت نوشتم ُنه خودمُ آخه خودم کجارو دارم برم بهترازاینجا؟چرا هول میکنین؟چراافسرده میشین؟چرادلتون قیلی ویلی میکنه!!!!!!!آخ که خودم قربون اون قیلی ویلی دلاتون برم.خب حالا یه نفسی تازه کنین و برین سراغ خورده فرمایشات بعدی.

خورده فرمایشات ۲) :میلاد رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع) بر تمامی نورچشمیان و نورچشمیات مبارک باد.

خورده فرمایشات ۳) :اگه قسمت شد که تا آخرسال پست جدید بذارم که بازم تبریک خواهم گفت ُاما اگه قسمت نشد همین حالا فرارسیدن سال گاو رو واسه همتون تبریک میگمTornado.فقط خییییییییلی مواظب خودتون باشین که نماد سال تاثیر منفی نذاره رو اعمالتونُ باشد که رستگار گردید!!!!!!

خورده فرمایشات ۴) :آقا این کل کل خانومهای مدافع حقوق زنان کشته مارو!!!!!!!همش فک میکنن آقایون دنیارو دوقبضه گرفتن و فقط سر اینا بی کلاه مونده ُاصلا هم بروی خودشون نمیارن که :

الف)هرچی لقب بده مال آقایونه ُهرچی خوب خوبه است مال خانومهاُ مثلا:آقا گرگهُ  آقادیوهُ  آقادزده ُ  آقا سگه ُ آقاخره و...اما داشته باشین اینارو:خورشید خانومُ پری مهربون ُ مهتاب خانوم ُو ...

ب)دوسال خدمت سربازی هم که دیگه قابل شمارونداره.

ج)اصلا مهم نیست که آقایون باید صب تا شب مثل سگ جون بکنن!!!!!!!Doggyدرسته امروزه خانومها هم میرن سرکار اما خب هیچ کس به یه خانوم بیکار ایراد نمیگیره اما خدائیش کی به پسر بیکار زن میده؟هان؟؟؟؟؟یا هی بهش سرکوفت نمیزنه؟

د)مهریه هم که خب کی داده کی گرفته؟اینهمه آدم هم که یاگوشه زندونن و یا حاصل یک عمر کار شبانه روزیشون سر همین قضیه مهریه بر باد فنا رفته همش شایعه است!!!!!بله قبول دارم که خانومها هم جهیزیه میارن اینم به اون در !!!!!!ولی اینم میدونم که تهیه همین جهیزیه هم وظیفه یه مرد بدبخت دیگه است بنام "پاپا".

ه)از شوخی که بگذریم ُ تو این دنیا همه شاکین و ظاهرا قرار نیست که همه بطور کامل به حقشون برسن.اینا همش قیل و قاله ُباید هوای عشق و حال رو داشت. 

خورده فرمایشات ۵) :عرض شود که دید وبازدیدها دارن ازراه میرسن و مادر زن جان هم قراره که دوم یا چهارم عید رسما میزبان باشن و این همسرجان طبق معمول  گیر سه پیچ داده و تا حالا یه صدباری پرسیده که :"عموووووووو من اونروز چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟"سوالو منهم آخرین بار بهش تذکرات لازمه رو دادم که درصورت تکرار این پرسش بسیار سخت و عذاب آور ُموضوع در دهکده جهانی مطرح خواهد گردییییییید!!!!!!کلافه

خورده فرمایشات۶) :به سلامتی قسمت اعظم سرویس کردن دهان مبارکمان کامل شد ُاگه عمری بود انشاءالله بعد عید فقط  چند جلسه دیگه روش کار کنن تمومه

با سپاس ویژه از:

-آق دکتر شهریار شاهی متخصص ریشه و عصب کشی.

-خام دکتر فهیمه حامدی راد متخصص زیبائی ُ ترمیم و پروتز که همیشه سر سیگار کشیدن دهفام میکرد.خدائیش این قسمت جرم گیری و ترمیم و قالب گیری سخت ترین مرحله کار بود و مخصوصا که بیشتر جلسه ها بدون بی حسی کار میکردیم دیگه وسطهای جلسه  حسابی کلامون میرفت تو هم.

-آق دکتر آقائی بصیر که خدائیش یه دندون کش حرفه ایه.(ک رو با کسره بخونین لوففا)

وسایر عزیزانی که دراین امر خیر مارا همراهی نموده و داغ سرویس کردن دهانمان را بردل تمامی بدخواهان و یاوه گویان بیگانه  گذاشتند.

خورده فرمایشات۷) :همه میگن دندونی رو که دردمیکنه باید کشید ولی عمولی میگه مطمئن باش تا آخر عمرت بازبونت دنبال جای خالیش میگردی!!!!!!!

خورده فرمایشات ۸) :موضوع داستان دندان درد دقیقا تو خورده فرمایشات بالائی خلاصه شده اگه حالشو داری یه کلیک کن کاملشو بخون اگرم نه ترا بخیر و مارا بسلامت.

خورده فرمایشات۹) :بیست و پنجم اسفندماه سال گذشته یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود ُهمینه که شاید هرسال همین روز این داستان رو بذارم که هیچ وقت یادم نره که ...


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:45  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 

الان درست سه ماه از عروسیمون میگذره ومن هنوز نتونستم چیزی بنویسم .مدیر نشریه چند روز پیش اولتيماتوم داده كه اگه تاآخر اين ماه نتونم چيزي حاضر كنم عذرمو ميخواد، ولي چيكاركنم؟چي بنويسم؟هيچ سوژه اي به نظرم جالب نمي آد. انگار تموم سوژه هام رو توخونه پدري ام جا گذاشتم .ياد استاد مي افتم كه مي گفت: كسي كه درد نداشته باشه نميتونه چيزي بنويسه ومن مي گفتم:اينطور نيست .اما انگار راست ميگفت .كاشكي زنم از اون زنها بود كه به چهارميخم ميكشيد .كاش روزگارم رو سياه ميكرديامن روزگار اونو. اصلا" چطوره از خودمون بنويسم.از روزي كه رفتم خواستگاري وهيچ حرفي نداشتيم كه بزنيم كه من ازش خواستم يه دست شطرنج بزنيم اونهم چشاش از حدقه زد بيرون.اما نه اين كه فقط يه جوك ميشه .چطوره از اون جايي شروع كنم كه رفتيم آزمايش خون بديم كه ديوونه ها دوساعت برامون كلاس اجباري گذاشتند كه هي سوالهاي الكي مي پرسيدند وبايد جواب ميداديم.استاد پرسيد،همسر ايده آلچه خصوصیاتی بايدداشته باشه؟ هركسي يه چيزي مي گفت" صبور،خوش اخلاق، خنده رو وخيلي چيزهاي دیگه" اصلا" اينوريها از اونها هم خلتر بودند .انگار خیلی جدي گرفته بودند .به من كه رسيد همه غش غش خنديدند .گفتم:مزخرف،عوضي،بداخلاق،بددهن،البته استاد تخفيف ميدم ها وگرنه ،اگه بخواهم ايده آليستي برخوردكنم ،خيلي چيزهاي ديگه هم هست.

زنم مياد تو. چايي آورده ولي ميخوام توداستانم قهوه بياره. پيرهن آبي تنشه وموهاشو از پشت بسته، ميتونم توداستانم بازشون كنم اما كدوم وري بريزمشون؟چپ يا راست؟ چپ باشه بهتره بيشتربهش مياد.ميشينه روبروم ولي توداستان بهتره كنارم بشينه.ميگه حوصله ام سررفته بریم بيرون. ميگم نه.اما مينويسم آره .ميريم پارك جنگلي وزيرهمون درخت چنارهميشگي ميشينيم. اما نميريم هوا گرفته است.نم نمك باروني مياد.بوي چمنهاي خيس آدمو مست ميكنه .درخت چنار نميذاره خيس بشيم.دستاشوميگيرم .ميگه:پس اگه نمي خواي بريم بيرون يه پيشنهاد ديگه.ميگم:خراب كردي داشتم يه جايي مي رسيدم تازه دستاتو گرفته بودم تودستهام.بقيه اش يادم رفت . ميگه پاك زده به سرت .بلند ميشه .داره غرميزنه.از اتاق ميره بيرون .اينهارو نمي نويسم.لبخندميزنه .ميگه خوب بعدش.ميگم بعدش نميدونم چي.توبگو.ميگه:پاشيم قدم بزنيم.ميگم باشه. صداي جيرجيركها همه جا پيچيده .بارون بند اومد.ميگم :گشنه ات نيست؟ ميگه: نچ. ميگم:منكه روده بزرگه داره .... ميگه:ميدونم مثل هميشه. دروباز ميكنه .ميگه:چيزي توخونه نداريم شام درست كنم.ميگم :حالا وقت زياده.ميرم يه چيزي ميگيرم.در رو ميكوبه وميره.ميگم:چطوره بزنم بيرون شايد يه سوژه گيرم اومد.ميرم.سعي ميكنم همه چي رو وارونه ببينم.بچه ها دارن توكوچه بازي مي كنن.ميخوام پاي يكيشون شكسته باشه وباحسرت بقيه رو نگاه كنه.اما نه سوژه جالبي نيست.سوار تاكسي ميشم.تجسم ميكنم كه با راننده تاكسي سركرايه دعوامون ميشه ولي اينهم خيلي كوچه بازاريه.ميرم پارك يه بچه داره آدامس ميفروشه ولي اينهم خيلي تكراريه. دارم كلافه ميشم نميدونم چي كاركنم.بازم دست از پا درازتر برميگرم .مي پيچم توكوچه.مدير نشريه داره از روبرو مياد .دلم ميريزه .لابد بازم مثل هميشه عصبانيه.نمي دونم چه جوابي بايد بهش بدم.رسيديم به هم.بهش سلام مي كنم.عصباني نيست.حتما" سين جيمم ميكنه.كه نمي كنه.ميگم :چه عجب از اين ورها؟ ميگه:اومده بودم ببينم چي كاركردي.باخودم ميگم عجب آدم احمقيه ،عوض يه تلفن كردن اينهمه راه پاشده اومده.زير چراغ چشمم مي افته به لپش.رنگش بنفشه.درست رنگ همون رژي كه زنم ميگفت يكي از دوستاش بهش كادوي عروسي داده.

لبخند مي زنم .اما دلم ميلرزه. دهنم خشک ميشه ،سرم گيج ميره،بدنم سست ميشه.ميگه: چرا مي خندي؟ ميگم: هيچي،يه سوژه خوب پيدا كردم.«پایان»

خورده فرمایشات ۱):جاتون خالی اینجا یه نفربجای اینکه پیاز رو چاشنی کنه واسه غذاُ غذارو واسه پیاز چاشنی کرده !!!ُکلی داریم صفا میکنیم با بوی پیاز متصاعده !!!!!

خورده فرمایشات ۲):تاحالا شده احساس گناه بهتون دست بده زمانیکه واسه خودتون از فروشگاه های لوکس یه عالمه خرید میکنین ُیا تا حد ترکیدن میخورین و یا یه عالمه ریخت وپاش میکنین اونوقت چشمتون می افته به یکی که جلوی حراجی ها اول قیمتهارو نگاه میکنه و بعد باتردید قیمتشونو دوباره میپرسه و بعد ازروی ناچاری و فقط به خاطر ارزون بودنش همون جنسو میخره و به خواسته دلش نه میگه؟؟؟؟!!!!اینجور وقتها آدم واقعا احساس بیخودی ُو بدرد نخوری و حیف نون بودن و ازاین جور حسهای تلخ پیدا میکنه درست مثل چند روز پیش که من یه همچین احساسی داشتم و تا الانش هروقت یادم می افته از خودم متنفر میشم!!!و دلم میخواد سرمو بکوبم به دیواراما یه چیزی بگم یه کم خودمو سبک کنم ُمعمولا اینجور آدمها اونقدر خوش ذوقند که با همون پول کم بهترین چیزارو میخرن و البته این موضوع خودش بیشتر دلمو کباب میکنه.

خورده فرمایشات ۳):ایندفعه به همین سه تا خورده فرمایش قانع بشین ُکسانیکه خورده فرمایشات خونشون زیاد پائین اومده باشه یه سر به اینجا بزنن که کلی اونجا افاضات فرمودیم!!!!!

مطالب مرتبط:

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

سا

+ فرموده شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:32  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

زن باعصبانيت برخاست ونشست، گفت:"بي عرضه"، بعد از تخت پايين آمد، اتاق را ترك كرد و در را به هم كوبيد. مرد کمی نیم خیز شد ُسیگاری گیراندُ خيره در را نگاه كرد وچند بار با خود تكرار كرد"بي عرضه"،"بي عرضه"،...

فردا صبح انفجار اتمي بزرگ، اتفاق افتاد.

"ميرمهدي گل آرا"

خورده فرمایشات۱):اصلا تعجب نکنین از خلاصه نویسی عمولیُ ابدا مینیمالیست نشدم ُیعنی اصلا تو خونم نیست ولی اینهم یکی از داستانهای قدیمیم بود که در نشریه شرق بنفشه به مدیریت خانم" فریبا چلبیانی"چاپ شده بود و بنابراین چندان نقد نشده بود .منباب لبیک بدوستانی که همیشه از طولانی بودن مطالبم غر میزنن خواستم آنتراکتی داده باشم که انشاءالله پستهای بعدی جبران میکنم.

خورده فرمایشات ۲):این روزهای تعطیلی انگار توی دنیای مجازی هم تعطیل عمومی اعلام میشهُ وبلاگ هرکدوم از برو بچز که میرم میبینم خبری از پست جدید نیستُ وقتی هم که میام کامنتهامو چک کنم میبینم تعطیلدی!!!!!خدائیش این روزا خییییییلی حوصلم سررفته.

خورده فرمایشات ۳):۲۳ دیماه هم تفلد اون یکی آبجیمه!!!!!!!متولد سال موش

امیدوارم سالهای خوبی درپیش رو داشته باشه و هیچوقت گیر گربه جماعت نیافته.

خورده فرمایشات ۴):دعوت نامه انجمن داستانی چوک:
" چوک نام پرنده ای است شبیه جغد که از درخت آویزان می شود و پی در پی فریاد می کشد . "
انجمن داستانی چوک ، متشکل از 30 عضو فعال از سرتاسر کشور ، از تمامی علاقه مندان و مشتاقان داستان نویسی برای عضویت و شرکت در جلسات مجازی و حقیقی نقد داستان این انجمن ، دعوت بعمل می آورد تا دوستان داستان نویس ضمن عضویت در این انجمن ، آثار خود را در بوته آزمایش و معرض نقد دیگر عزیزان داستان نویس و کارشناسان این امر قرار دهند با این هدف که دریچه تازه ای به دنیای داستان نویسی به روی آن ها باز شود .

آدرس اینترنتی و وبلاگ انجمن :
http://www.stop4story.blogfa.com

خبرگزاري انجمن داستاني چوك
www.chooook.persianblog.ir

خورده فرمایشات ۵):آقا تسلیییییییییم!!!!!مایکی تسلیمیم!!!!!!کل مدیران ارشد بانک ملی دست بیکی کردن که مارو ازسوسک بترسونن!!!!!آقاجون خب من خودم از پشت همین تریبون کاملا آزاد اعلام میکنم که من جد اندر جد از سوسک میترسیده وهم اکنون هم میترسم!!!!!حالا چرا سوسک؟؟؟؟؟؟خب تووووووضیح میدم!!!!!رئیس شعبه ای داریم که عجیب گیر داده که ازش حساب ببرم و از هیچ ترفند موذیانه ای در این راستا فروگذار نمیکنه ُخب رئیس از کی حساب میبره ؟معلومه از رئیس حوزه ...رئیس حوزه از معاون سرپرست ُمعاون سرپرست از جناب سرپرستُ سرپرست از مدیر عامل ُحالا اگه خیلی نخوام که اون بالا بالا ها گیر بدم مدیر عامل عزیز از همسرجانش ُهمسرجانش از کی ؟؟؟؟خب بالاخره دست بالای دست زیاده ُاگه کسی بخواد انکار کنه که از مامیش نمیترسه همین انگشت شصتمو میکنم تو چشش و بالاخره مامیش هم از چی میترسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب معلومه دیگه ببم جان ازسوسک ....حالا اینهمه بخودشون زحمت میدن که ما ازسوسک بترسیم نمیدونن که ما مادر زادی اصلا چاکر سوسک جماعت بوده وهستیم

+ فرموده شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:45  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

عید غدیر خم بر تمتم عاشقان مبارک باد

اوصاف علي به هر زبان بايد گفـــت
اين ذکر به پيدا و نهان بايد گفــــــت
در جشن ولي عهدي مسعود علي
تبريک به صاحب الزمان بايد گفــــت

خورده فرمایشات ۱):عید غدیر خم برتمامی جهانیان علی الخصوص شیعیان وسادات گرامی پیشاپیش مبارک باد.

خورده فرمایشات ۲):۲۵ آذر هم تولد آبجی کوچیکمه ایشالله مبارکش باشه و هزار سال دیگه بازهم شمعهارو فوت کنه.البته نه اینکه فکرکنین ننم پیشی شده و این ماه چارتا چارتا بچه میاره ها!!!!!!!!فقط ماه تولدمون یکیه ُسالهامون فرق فوکوله.

خورده فرمایشات ۳):روز تولد خودم یه کادوی خیییییییلی قشنگم ازطرف یکی ازدوستان وبلاگ نویس بهم رسید که دیگه تو اون پست نشد بنویسم .از طرف جناب شیخ الشیوخ عیسی ابوزید   ُ۲۰دقیقه مکالمه تلفنی رایگان باحضرتش!!!!!

خورده فرمایشات ۴):عید غدیر سالگرد قمری ازدواجم هم هست ایشالله بپای هم پیر شیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم.البته چندین مورد شمسی وقمری سالگردازدواج داریم که بعضی وقتها خودمونم قاطی میکنیم.سال ۸۰ همین روزها بود که سروکله من توزندگی همسرجان پیداشد.دزدکی یه سر میزنم به دفتر خاطراتش و پستهای بعدی مفصلا تعریف میکنمُ فعلا همینقدر داشته باشین که این روزها هنوزدومین یا سومین حقوق بانکیمو گرفته بودم که رضا هی بهم میگفت "یاللا دیر بجنبی طرف پریده هاُ"(این رضا واسه خودش یه پست مفصل میخواد!!!!!)که بالاخره رفتیم دایره ارزی که همسرجان اونموقع اونجا کارمیکرد و بیچاره معاون اونجارو کلی سوال پیچش کردیم که یواشکی یه دیدی بزنم.هنوز که هنوزه وقتی اون معاون رو میبینم کلی خجالت میکشم و درمیرم ُآخه طفلکی خییییییییلی صادقانه بهمون جواب میداد و خبرنداشت که :

بلبل که درحریم چمن آشیانه کرد

مقصود او گل است وچمن رابهانه کرد.

خورده فرمایشات۵):امروز صبح یه پیرزن سوپر گوگولی بانمک اومده بود شعبه میخواست حساب بازکنه ُازش که پرسیدیم حسابش سودداشته باشه یاقرض الحسنه باشه؟ ُنمکدون برگشته ومیگه "ننه جون نه اینکه بهره بخوام ُحالا شما باهاش کارکنین اگه سودکردین یه چیزی هم بمن بدین "هممون اینجوری شده بودیم.

خورده فرمایشات ۶):کشف یک دایناسور!!!!!!!!!!!!!ااخیرا یکی از همکارا گفته که یه نفر تو دانشگاهشون به اسم "میرمحسن گل آراء"کشف کرده ُازاونجائی که بنده آخرین بقایای ذکور گل آرا اونهم ازنوع "میر"ش هستم بهش گفتم باباجون زودی اونو ورش داربیار اینجا که خیییییییلی عتیقه استُ آخه من حتی تو گوگل هم سرچ کردم اصلا یه همچین چیزی وجودنداره ُاین کشف بزرگ رو بفال نیک میگیرم وامیدوارم به این طریق نام خانوادگیم ازخطر انقراض نجات پیداکنه.

خورده فرمایشات۷):طولانی شدن خورده فرمایشات این پست خیییییییییییلی مدیون همسرجانه ُچون عصری با هزارویک ترفند منو خوابوندُالان هم بیخوابی زده به کلم و همینطور خورده فرمایشات هست که صادر میکنم.

خورده فرمایشات ۸):داستان کوتاه «نیستان» یکی ازداستانهای قدیمیمه که بی ارتباط با حضرت مولی و تولد هم نیست تو ادامه مطلب میذارم ُاین داستان رو اوایل وبلاگ نویسیم تو داستانسراگذاشته بودم که فقط یکی دونفر خواننده داشت و نقد نشده بود وهنوز نسیه است .به طمع نقد میذارمش اینجا امیدوارم که دست خالی نباشم.خب دیگه خورده فرمایشات بسه ُبخون وحالشو ببر ژییییییییییییییییییگولُ اما نقد یادت نره لوففا.Image and video hosting by TinyPic


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:52  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 

خورده فرمایشات۱):سلام ُ سلام ُسلام به همگی ُمیدونم چند وقته کیمیا شدماما خب چیکار کنم گرفتارمُ آقا شیکم نون میخواد ُگنجیشک دون میخوادُتن لباس میخوادُلباس پول میخوادُپول جون میخواد ُخلاصه بهر جون کندنی بود تونستیم از همه اینا بیخیال شیم و آپ کنیم

خورده فرمایشات ۲):تو اینمدت به خیلی از بروبچ سرزدم و از خیلیام شرمندم ُاما خیلیا از منم کیمیا ترشدنُ خیلیام که وبشونو حذف کردنخیلیام اصلا توفرم آپ کردن وسرزدن نیستنُ وامیدوارم هرچه زودتر بیان رو فرم

خورده فرمایشات ۳):بمنظور جلوگیری از هرگونه خوانش تحمیلی ُداستان رو تو ادامه فرمایشات گذاشتم ُهرکی دلش خواست بره بخونه

خورده فرمایشات۴):همیشه اولین ها خاطره هستن ُاینهم اولین داستانیه که اوایل داستان نویسیم نوشته بودم البته بعد ازگذشت اینهمه سال کلی تغییر کرده وبازنویسی شدهُ اما هنوز اون حس قدیمی رو برام داره.خوشحال میشم حسابی نقدش کنین ُجای دوری نمیره ُوالله بخدا


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:0  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

مرتاض هندی

سنگ سالها بود كه بازي كودكان را تماشا ميكرد.آرزوكرد كه كاش اوهم چمن بود تا كودكان رويش وول ميخوردند كه ديد علفی شده است وعنقريب حيواني اورابخورد.برخود لرزيد،گفت اگرروزي حيوان شوم هرگز با گياهي چنين نخواهم كرد كه ديد زير دستان قصاب دست وپا مي زند.باخود گفت اگر روزي انسان شوم هيچگاه با حيواني چنين نخواهم كردوديد دربياباني بي آب راه مي رود.آفتاب مي سوزاندش.تشنه اش بود.آرزو كرد كه كاش آبي بود ومي خوردكه ديد چند قدم آنطرفتر چشمه اي روان است.نشست وسير خورد.بازهم راه افتاد.گرسنه اش بود.آرزو كرد چيزي پيداكند وبخورد كه ديد درجنگلي پر از درختان ميوه قدم مي زند.از هردرختي ميوه اي مي كند وميخورد.شب شد .تنها وغمگين بود آرزو كرد كه ايكاش همدمي داشت كه ديد زيبارويي دركنارش نشسته است.شب راتانيمه بااوبود،باخود گفت اگرروزي ترکم کند ُ باز تنها خواهم شد كه ديد زيباروي دركنارش نيست.به دنبالش راه افتاد.سراسيمه راه ميرفت.جنگل تاريك بود باخود گفت :نكند درباتلاقي گيركنم كه ديد تاگردن درباتلاق فرورفته است.هرچه سعي ميكرد بيشتر فروميرفت.باخود گفت از يك يوگي بعيد است كه نتواند خود را ازباتلاقي رهاكند كه ديد دروسط جنگل راه ميرود.خيس بودوسردش شده بود ومي لرزيد.گفت نكند بيمارشوم.سرفه اي كرد وبازچند سرفه خشك ديگر.گفت اين بيماري مراازبين ميبرد.افتاد وديگربرنخواست وديد كه جسدش را مي سوزانند.

خرده فرمايشات:اگر ميخواهيد فرداي قيامت نقدنديده تازه بدوران رسيده اي همچون خودخودخودم خرتونو نچسبه لطفا"نقد كنيد.

مطالب مرتبط:

داستانهای جالب از سراسر اینترنت

داستانهای خود خود ناکسم

یک میلیارد داستان کوتاه و جالب

+ فرموده شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:20  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

  پیش نوشت:

خودمونیم مردهم بودند مردای قدیم چهارتاخونه رسمی بیست سی تا غیررسمی اما شرعی یه پنجاه شصت تا هم غیررسمی غیرشرعی همچین اداره میکردند که آب از آب تکون نمیخورد اما حالا ما یکی از عهده دوتاش اونهم ازنوع  مجازی برنمیایم ُما که حالا پدربزرگانی داشتیم که ماشالله هزار ماشاالله زیر سایشون با ربع شهر پسر عموئیم وبا ربع دیگه پسرخاله والخ.خدابیامرزدشون ُاز این یه قلم میراث ما یکی رو کاملا بی نصیب گذاشتند.بنابراین از امروز تازمانیکه صاحبخونه جوابمون نکنه داستانسرا رو به منزل شخصی عمولی انتقال دادیم ورسما بقول یکی از همین دوستان وبلاگی ابساس کشی کردیم.پس ازاین ببعد تا اطلاع ثانوی دوستانی که به داستانسرا مراجعه میکردند میتونن داستانها رو همین جا داشته باشندُداستانهای خوانده نشده اونجاروهم بمرور همینجا خواهم گذاشت.درضمن بسیار پوزش دارم ازدوستانی که در بازدید از وبهاشون کمی تاخیر میکنم.چون بعلت کثرت عزیزان واین که میخواهم مطالبشان را کامل خوانده وبعد نظربدهمُ لذا بترتیبی که حضورمیابند بهشان سرمیزنم ُاما بهرحال سرکشی عمولی دیروزودداره اما سوخت وسوزنداره.دراین پست طبق نظرسنجی پست گذشته داستانسرا طبق دستور دوستان داستانی ازخودم درادامه مطلب گذاشته امُ راهنمائیها ونظرات عزیزان برایم بمنزله چراغی است که دراین وادی روشنگرم خواهدبود.یاعلی.


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:46  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

چند نكته قبل از خواندن داستان درادامه مطلب:

 

۱) طبق قرار دادی نانوشته قراربود این هفته داستانسرا بروز شود که عمولی رفت تو نوبت که اینجرزنی هم یکی از خصوصیات عمولیه .

۲)سپاس فراوان دارم از تمامي عزيزاني كه تااين لحظه حضور ارزشمندشان را از كلبه حقيرم دريغ نداشته اند.
۳)سپاس فراوانتر از عزيزاني كه بيك شاخه گل ويا جملات قصار اكتفا نميكنند.
۴)سپاس بس فراوانتر از عزيزاني كه به پيامهاي عمومي اكتفا مينمايند.
۵)سفر هاي مربوط به هفت شهر بعلت طولاني بودن به پيشنهاد همسر جان ازاين داستان/خاطره حذف شدند .
نه اينكه بخواهم لاف بزنم كه زن ذليل نيستم ويا اينكه افه "تواضع ز گردنفرازان نكوست"بيايم،واقعيتش تايپ دست خودشه وهر بلائي كه بخواد سرمتن ميتونه بياره ومن هم هيچي نميتونم بگم.
5)دوستاني در مورد تلفظ "جفر"سوال كرده بودند،معروضم كه (ج)مفتوح است و"ف"و"ر"ساكن ،به لاتين ميشودjafr
6)توضيحات بيشتر درمورد"جفر"در دو وبلاگ پيوندهايم موجود ميباشد.


ادامه فرمايشات
+ فرموده شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:45  توسط میر مهدی گل آرا  داغ کن - کلوب دات کام

 
==========================================================================================================================